|
امشب شب قشنگ و دوست داشتنیه برای من شب تولد کسیه که اگه هشت سال پیش از کنارش میگذشتم نمیشناختمش و هیچ حسی بهش نداشتم اما الان برام شده مهمترین بهونه زندگی امشب تولد عرفان عزیزه نه میخوام شعار بدم نه از جملات کلیشه ای مخصوص این مواقع استفاده کنم فقط میخوام حس و اعتقادمو بگم.اونم اینه که از خدا بابت این هدیه قشنگش ممنونم. خدا نصیب همه آرزومندان بکنه پ ن ۱:اینم یه شعر مرتبط مرا به تو وَ تو را هم به من خدا داده خدا چه هدیه ی خوبی به ما دوتا داده شکافته شکم یک فرشته را ، ما را گرفته ، شسته و پوشانده و غذا داده دو دست داده به من تا تو را بغل بکنم و تا گمت نکنم هم به من دو پا داده دو کفش داده که هر شب تو را قدم بزنم ولی نگفته برای چه تا به تا داده ............................................. مرا به تو وَ تورا هم به من ...همین کافی ست ببین برای من و تو خدا چها داده خدا چه چیز قشنگی ست ، ما که ممنونیم از آن کسی که خدا را به ما دوتا داده . ************************* پ ن۲:و یه تصویر مرتبط از هنر دست خودم
1 2-دقیقا روزی که اعلام کردن هواپیمای توپولوف روسی که حامل کلی مسافر از جمله ورزشکارای جودو بودن سقوط کرده خبر دردناک و بغض آوری بود که دردش برام کوتاه مدت تر از مواقع مشابه بود چون به سرعت یاد خودم،عرفان،مامان،بابا و باران افتادمو دیدم ظاهرا هیچ ضمانتی نیست برای اینکه این اتفاق دوباره تکرار نشه! نه ضمانتی هست و به قول خودمون نه کسی "ککش میگزه" و معمولا اینجور مواقع فکر و ذکر مسولین امر اینه که با چه حربه ای میتونن مسولیت رو بندازن گردن دیگری. همون روز با بابا تماس گرفتم و بین خنده و جدیت گفتم: نمیشه هواپیما رو کنسل کنیمو بلیط قطار بگیریم؟ بابا با خنده گفتن: مگه تضمینی هست که برای قطار اتفاقی نیفته؟ گفتم: حداقل آدم پاش رو زمینه، دستش به یه جایی بنده، اصلا خطرش کمتره.انگار که زده باشم به سیم اخر ادامه دادم اصلا امکانات و فن آوری! نخواستیم، به خدا با همون الاغ و شتر عصر شاه وزوزک آدم امنیت و آرامشش بیشتره سفر کنه. بابا:کجاش امن تره؟اون زمانم هر تخت سنگ بزرگ بین راه میتونست نوید کمین و حمله راهزن ها رو با خودش داشته باشه. نا امید از اینکه نظر بابا با استدلالهای من عمرا برنمیگرده خداحافظی کردم و چند ساعت بعد اخبار اعلام کرد قطار تهران به مشهد در ایستگاه ورامین دچار حادثه شده!! اینجا بود که مطمئن شدم راستی راستی هیچ تضمینی واسه رفتن این راه وجود نداره و برای داشتن لحظات خوش سفر باید جونتو بذاری کف دستت. با کلی استرس و زیر لب زمزمه کنان که "ای خدا این سفرو سفر آخرمون قرار نده!آمین" رو صندلیای هواپیما جا گرفتیم. حضور خانوادم، مهارت کاپیتان در take off و دلگرمیای خنده دار عرفان که نترسیا بیرونو نگاه کن ببین چقدر قشنگه فکر کن انگار که اومدی شهربازی باعث شد شروع سفر خوبی داشته باشم. خوشبختانه بلیط برگشتمون قطار بود و دیگه استرس سقوط و منفجر شدن بین زمین و آسمون رو نداشتم. اما ...اما از بخت قشنگمون کوپه ما دقیقا اخرین کوپه بود.یعنی فقط یک طرفش به قطار وصل بود و طرف دیگش برای خودش این طرف و اون طرف میرقصید! از داغون بودن و کثیفی روکشای صندلی کوپه و بالشت و پتوهایی که لطف کرده بودن همینو بگم که کلی با خانواده سر اینکه به نظرتون اینا رنگ واقعیشون چه رنگیه ریسه رفتیمو توی اون سرمای وحشتناکی که نمیدونم چرا موقع خاموشی یدفه شدت گرفته بود ترجیح دادیم لباسامونو از چمدونا بکشیم بیرونو به جای بالشت و پتو استفاده کنیم. عرفانم تا فرصت گیر میاورد صدا میزد: کجایی بهبهانی* جان که بیای به این قطار ما هم یه مرحمتی بکنی؟! (لازم به ذکر است قطار ما درجه یک!!!بود) 3-خیلی فرق میکنه که صبح با صدای آواز پرنده ها از خواب بیدار شی یا صدای موتور برق ساختمون در حال ساخت روبرو،صدای نابهنگام ریختن تیرآهنا رو سر همدیگه،صدای دستگاه جوشکاری...خیلی فرق میکنه که صبح پنجره رو که باز میکنی رنگ سبز درختا و آبی آسمونو ببینی یا نمای یه ساختمون نیمه کاره که انقدر قد کشیده و بالا رفته که دیگه نوک بلندترین قله ی قابل دیدن رو هم پوشونده. لعنت به اینهمه چشم و هم چشمی خونه خراب کن! *محض اطلاعات بیشتر عرض کنم که بهبهانی جان همون جناب دکتری هستن که هرازگاهی سرزده میرن سرویسای بهداشتی قطار ها رو چک میکنن تا مبادا شیر آبش چکه کنه و سقف واگن هارو بررسی میکنن تا نکنه جاییش زنگ زده باشه. از افتخارات دیگشون اینه که گاهیم زورو وار بر سر مدیریت های تحت نظارتشون فرود میان برای مچ گیری و نشون دادن اقتدار بیشتر.ایشون رو اصطلاحا وزیر راه تلقی میکنن. پ.ن:خدایا ممنون که سفرمون بی خطر بود.ممنون که کنار هم بودیمو کلی خندیدیم.ممنون...
هر سفری بسته به اینکه گروهی اتفاق میفته یا فردی نقاط مثبت و منفی خاص خودشو داره و سفر نوروزی من هم از این قضیه مستثنی نبود.وقتی تنها یا حداکثر دو نفری میری مسافرت این ویژگی رو داره که اختیار همه چیز از جمله اینکه محل سکونتت کجا باشه،چی بخوری،کجا بری،کی برگردی و... با خودته از طرفی به نظر من توی اینجور سفرهای کم جمعیت موقعیتای طنز و احیانا به یادموندنی و خاطره انگیز کمتر پیش میاد و به قول معروف هیجان و شور داستان کمتره سفر ما از اول فروردین شروع شد تا آخر تعطیلات که میشه همون چهاردهم، با کلی خاطرات تلخ و شیرین که وقتی مجموعشو نگاه میکنم قشنگ بود و قابل تامل مزیت سفر ما از اونجایی که توی دسته مسافرتای گروهی قرار میگیره(چون با خانواده عرفان رفته بودیم) غیر از ویژگیای خوبی که این نوع مسافرتا داره یه خصوصیت دیگه هم داشت و اون تازگی و نو بودن مناطقی بود که انتخاب کرده بودیم.از اونجایی که دست اندازای جاده شمال و مشهد رو دیگه چشم بسته از حفظم!! هر جا که پا میذاشتم و برام لذت بخش بود به یاد وبلاگم میفتادمو رفقام که چجوری بیام اینهمه خاطره و اتفاق رو به تصویر بکشم حالا من سعیمو میکنم توی این تصویر سازی همراهیش با خودتون نمایی از باغ ارم شیراز.تعجب نکنید!نه راه پیماییه نه نذری میدن!فقط از هر شهر و دیار و قصبچه ای به عشق دیدن شهر ادب و فرهنگ هجوم آوردن به شیراز! باز هم تعجب نکنید!تشییع پیکر حافظ نیست!فقط همون ملت هنر و ادب دوست که احتمالا اگر ازشون میپرسیدی اینجا کجاست و حافظ کیه جواب درستی نمیشنیدی به عشق حافظ!فقط و فقط به عشق حافظ هوار شدن اینجا جای اهل شعر و ادب خالی که ببینن چطور هنر دوستان با حرکات آکروباتیک از سر و کول هم میرن بالا تا بتونن با دوربینای آخرین مدلشون که این روزا دست هر ننه قمری میبینی از مزار حافظ فیلم بگیرن و برن به هم ولایتیاشون نشون بدن حالا خود شخصیت حافظ و شعراش کجای کارن خدا میدونه ناگفته نمونه که منم از اونجاییکه ارادت و علاقه خاصی به حضرت حافظ دارم از همراهام خواستم که نیت کنن تا براشون تفال بزنم.توی اون گیر و دار و شلوغی لحظه های جالب و قشنگی بود ( احتمالا جای دفتر خاطراتشو با این کاکتوس بدبخت نسبتا قیمتی اشتباه گرفته پ.ن1:اگر بشه و خدا بخواد قصدم اینه که زود به زودتر آپ کنم پ.ن۲:این فقط یه بخش کوچولو از سفر من بود.بقیش دیگه نه در این مقال میگنجه نه در حوصله شما پ.ن۳:بسکه این پ.ن۴:یه دنیا ممنون از پ.ن۵:و این هم از قولی که توی مطلب قبلی داده بودم.حالا روی لینک کلیک کن و وبلاگمو ببند.میدونم دلت نمیاد
یه بعد از ظهر معمولی بود مثل همه بعد از ظهرا. طبق معمول نگاهم به ساعت بود و گوشم به صدای حرکت آسانسور تا اینکه ببینم عرفان کی از راه میرسه و بدون اینکه بخواد زنگ بزنه خودم بپرم درو باز کنم و یه بار دیگه ذوق زده و غافلگیرش کنم. مثل همیشه لوس بازیم گل کرد! رفتم سراغ کیفشو دادم دستش و گفتم:برام چی آوردی؟! گفت بیا بشین اینجا یه چیزی نشونت بدم.این برق خاص که تو چشماش بودو لحن صداش میگفت که یه خبراییه. یه کاغذ آ چهار از کیفش درآورد و گفت بخونش ببین میتونی حدس بزنی کیه! با کلی علامت سوال تو ذهنم شروع کردم به خوندن.... بغض امونم نداد. زرتی زدم زیر گریه.سکوت عرفان بهم اجازه داد بیشتر گریه کنم.انقدری که آروم بشم. ...... گلاره جان!دختر مهربون من! منو ببخش!ببخش که همیشه فکر میکردم رو من و عرفان فقط به عنوان یک حامی مالی حساب باز کردی. ببخش که یادم رفته بود دنیای بزرگ و پر از حرف و احساس تو رو. دوست دارم زودتر بزرگ شی. انقدر بزرگ که خودت بشی سرپرست یه خونواده گرم و کوچولو... انقدر بزرگ و قوی شی که دیگه نیاز به هیچ دست محبت و حمایتی نداشته باشی غیر از دست خدا! پ.ن۱:دیروز مشخصات گلاره رو از مرکز کمیته امداد درخواست کردیم. روبروی علت فوت پدر نوشته بود:خودکشی!!!... پ.ن۲:همین الان عرفان فرصت کرد متن منو بخونه.میگه کاش به یه اسم دیگه مطرح میکردی! منم در جواب گفتم کار خوب که پنهون کردن نداره.انقدر اتفاقا و رفتارای بد دوروبرمون زیاده که باید یه اتفاق خوب رو جشن گرفت! 11:56 pm
سی دی رو میذارم داخل دستگاه و پلی رو میزنم تا شاید با شنیدن موزیک مورد علاقم که پرکننده لحظه های دلتنگیمه قفل نوشتنم باز بشه و بعد از مدتها بتونم راحت بنویسم. ************** روبروم نشسته. نگاه سنگینش رو حس میکنم. سرمو پایین انداختم و سعی میکنم بغض وحشتناکی که داره گلومو پاره میکنه قورت بدم. سکوت معنی دارش بیشتر بهم فشار میاره. صورتم داغ شده.قطره های سرد اشکمو روی صورتم که از حرارت سرخ شده حس میکنم. سرمو بالا میگیرمو تو چشمای پر از دردش زل میزنمو میگم: یه چیزی بگو.داد بزن.جیغ بکش.بد و بیراه بگو.اینجوری راحت میشی. پوزخندی میزنه و میگه:من وقتی راحت میشم که تو از همه چیز و همه کس رها شی!! بهش میگم خستم...خیلی خسته...برای دوباره شروع کردن انرژی لازمه که من ندارم.اراده میخواد که ندارم... چهره پر از دردش قلبمو آتیش میزنه. ساکت میشم.چشمامو میبندمو تصمیممو میگیرم. سرمو بالا میگیرمو یه لبخند تلخ رو چاشنی صورتم میکنم. لحظه خداحافظیه.دیگه راحت میشیم.هم من.هم تو دل درد کشیده و بیچاره من. میرم سراغ کشوی میزمو با دستای لرزون چند تا بسته پوکساید برمیدارم. در حالیکه دونه دونه به زور اب قورتشون میدم اشکام بی اراده من جاری میشن. کنار دستگاه پخش دراز میکشم و چشمامو میبندم و منتظر میشم.. دوباره میرم سراغشو برای اخرین بار نگاهش میکنم. یه گوشه کز کرده و در حالیکه زانوهاشون بغل گرفته چشمای نگران و منتظرشو به من دوخته تا نتیجه آخرین تصمیم منو ببینه! گیجی و بی حالی تمام وجودمو گرفته.دلم یه خواب میخواد.یه خواب طولانی و سنگین.سرد شدن بدنمو لحظه به لحظه حس میکنم. میخوابم... ************** با یه صدای آشنا از خواب میپرم. اذان صبح داره از بلندگوی مسجد محلمون پخش میشه. خیلی وقته که نشنیدمش.این اتفاق رو به فال نیک میگیرمو کابوسی رو که تو ذهنم پروروندم از بین میبرم. خدا رو شکر میکنم که این راه سریع و احمقانه واقعی نبود. نفس عمیقی میکشم و با خودم میگم: نمیدونم واقعا میشه دوباره رو پاهای خود خودم وایسم یا نه... پ.ن:شخصیت داستان واقعی نیست. حالا هی نپرین به جون من که این چه تصمیمی بود گرفتی.
دوست داشتنی از جمله خودم. معمولا آدما روز تولدشون بعد از یک سال درگیری و کشمکش با خودشون و دنیاشون یه توفیق اجباری براشون پیش میاد که یکم یاد خودشون بیفتن. اینکه سال قبل رو چجوری گذروندن. اینکه آیا واقعا یک سال بزرگتر شدن؟! اینکه کی میرسه اون روز تولدی که واقعا متولد بشن! اینکه چند بار دیگه میتونن فرصت دوباره به دنیا اومدن رو داشته باشن. و اینکه پس کی قراره قدر این فرصت ها رو بدونیم... امشب شب تولد منه! میگن باید خوشحال بود!!منم خوشحالم بابت اینکه بازم میتونم محبت و عشق رفقا و خانوادم رو توی تبریکات خالصشون ببینم. ممنونم از خدا که فعلا اجازه بودن رو بهم داده... امیدوارم تولــــــــــــــــــدم مبـــــــــــــــــارک باشه!!
یه سلام سبز و بهاری به همه
از خدا که پنهون نیست از دوستای همیشگی "نگین" چه پنهون که چند وقتیه تقریبا بی دلیل اصلا دستم به نوشتن نمیره!!منی که یکی از تفریحات و کارای دوست داشتنیم نوشتن بود چند ماهه چیزی ننوشتم.این اتفاق واقعا ناراحت و نگرانم کرده بود تا اینکه... تا اینکه دوست عزیزم تایماز منو به یه بازی دعوت کرد. منم که دنبال یه همچین جرقه و بهونه ای میگشتم با کمال میل پذیرفتم. تایماز عزیز از من خواسته که بهترن پستم رو به نمایش بذارم. انتخابش یکمی سخت بود اما خب فقط میتونستم یدونه رو انتخاب کنم.امیدوارم به دلتون بشینه... امروز روز منه!به اسم منه! بالاخره نوبت من شد! حالا که اين انتظار به پايان رسيده ميخوام نهايت استفاده رو ازش بکنم. چشمامو باز ميکنم!صبح شده.هنوز از جام بلند نشدم.ميخوام با خودم يه قول و قرارايي بذارم.خدا رو شاهد ميگيرم و از خودم قول ميگيرم. از جام بلند ميشم.پرده هارو ميزنم کنار پنجره رو تا آخر باز ميکنم.يه نفس عميق ميکشم و ميذارم ريه هام بعد از مدتها يه حالي عوض کنن. امروز روز منه!ميخوام يه جور ديگه زندگي کنم.يه جوري که دوست دارم.يه جوري که هميشه دوست داشتم ولي.... امروز ميخوام از دريچه قلبم به دنيا و اطرافم نگاه کنم.يه قلب عاشق يه قلب آسموني.ميخوام فقط خوبي ببينم.بديا رو غربال کنم و بذارم کنار.ميخوام همه چيو رنگي ببينم.آبي صورتي.........به نظرت عشق چه رنگيه؟ميتونم امروز رنگ عشق به خودم بگيرم و همه رو همون رنگي ببينم. امروز تنبلي و غرغر کردن و بي حوصلگي و فکر و خيالاي جور واجور بي ربط ممنوع!!!!.ميخوام امروزو واسه خودم و خدا زندگي کنم. يه جوري زندگي کنم که هم خودم کيف کنم هم خدا. امروز ميخوام اولين قاصدکي رو که ديدم بفرستمش سراغ تو.حرفاي نگفتمو اونايي رو که هيچ وقت نتونستم ....بهش بگمو راهيش کنم. فقط ايندفه قاصدکمو رد نکن! ميخوام امروز رو نذارم لبخند از رو لبام محو بشه ،ميخوام خونه تکوني کنم هم اتاقمو هم خونه دلمو ،ميخوام به همه آدما و اتفاقات امروز با يه ديد قشنگ و مثبت نگاه کنم.ميخوام برم سراغ دفتر تلفنم و صفحات خاک خوردشو يه نگاهي بندازم!!!!!!!!! راستي اگه تلفنت زنگ خورد هول نشو.بدون منم! ******************* حالا ديگه آخر شبه.راضي بودم.امروز خيلي خوب گذشت.وايسا ببينم فرقش با روزاي ديگه چي بود....! آفتاب که سر وقت طلوع کرد و غروب .همه چيزم که سر جاي خودش بود.پس......پس چي عوض شده بود؟ خوب که نگاه ميکنم ميبينم امروزم مثل روزاي ديگه بود تنها چيزي که تغيير کرده بود و مثل روزاي ديگه نبود من بودم! امروزعالي بود چون من عالي بودم. امروز روز من بود.من ساخته بودمش.هميشه ميتونستم بسازمش.چرا تا حالا نساختم؟چه روزايي رو از دست دادم.حيف! عيب نداره!اگه خدا بخواد يه عالمه روز قشنگ ديگه در پيش دارم که اونارم ميتونم بسازم.اونجوري خدا راضي باشه و اونجوري که من ميخوام. حالا ميتونم بگم از اين به بعد هر روز روز منــــــــــــــــــــــــه. ************************************** پ.ن۱:ممنون مبشم اگه نظرتونو در مورد پست انتخابیم بگین.حتی اگه به نظرتون نچسب و بی مزه اومد بازم بگین. پ.ن۲:منم میخوام چهار تا از دوستای خوبمو به این بازی دعوت کنم. باران مسیحا،کیمیا،شاید زمانی دیگر و پرواز در آسمان خیال. ازتون میخوام که بهترین و قشنگترین پست رو از دید خودتون انتخاب و معرض نمایش بذارید.ممنون پ.ن۳:شاد باشید و بهاری.
فکرامو کرده بودمو تصمیمو گرفته بودم. میگفتن: -ریسکش بالاست.مطمئنی تصمیم درستی گرفتی؟ -بعدا پشیمون نشی چون ممکنه دیگه جایی واسش نباشه! -یکم بیشتر فکر کن. اما من حرفم یکی بود:میخوام عمل کنم. به قول مامان وقتی من تصمیمیو میگیرم دیگه هیچ احدی نمیتونه اونو تغییر بده و هر کاری برای رسیدن به یه نتیجه خوب انجام میدم. روز عمل تعیین شد.اضطراب و دلهره خاصی داشتم.خوشحال بودمو نگران. خودت بهتر میدونی اینجور موقع ها چقدر حس بندگیمون گل میکنه!!!! و چجوری عاشقانه با خدا راز و نیاز میکنیم! اما من اینکارو نکردم.چون روشو نداشتم. یه جور دیگه باهاش حرف زدم.... خدای مهربون و قشنگم.اعتراف میکنم. خودت میدونی که از مرگ بدون آمادگی چقدر وحشت دارم.میدونی که همیشه از بیهوشی میترسیدم.میدونم که میدونی قول و قرارام همیشه مال دو روز بوده و بعد غرق خوشی میشدم و فراموش میکردم اون حرفایی که توی تنهاییام بهت زدم. نمیخوام بگم اگه کمک کنی و تنهام نذاری یه آدم دیگه میشم. نمیخوام بگم این بار دیگه توبم واقعیه. نمیخوام بگم... خودمونی و صادقانه میگم اگه تو نباشی پس از کی کمک بخوام.میگم به تو پناه میبرم از همه غفلت ها لذت های بیجا فراموشی ها ترس ها و یاس ها و هر اونچه که منو از تو دور میکنه.میگم شاید اگه دوباره بهم فرصت بدی یه ادم دیگه نشم.نشم اونی که تو میخوای.اما قول میدم با تمام وجودم سعی کنم.ازت میخوام کمکم کنی که سعیم نتیجه بده. صبح اونروز دوباره قول و قرارامو با خودمو خدا مرور کردم.با رفقای نزدیکم درمیون گذاشتمو حلالیت طلبیدم.رفتم جلو به امید لطف و محبتش. لباسای مخصوص رو گرفتم و پوشیدمشون.آبی بودن.مامان میگفت چقدر بهت میاد.رنگ آبیش بهم آرامش میداد. منتظر موندم تا اسممو صدا کنن.هر دقیقه اونروز اندازه چند ساعت میگذشت.هیچ وقت انقدر بیقرار و هیجان زده نبودم. بالاخره وقتش رسید. مامان از زیر قرآن ردم کرد و گونمو بوسید.بغضم گرفته بود.بهش گفتم اگه برنگشتم حلالم کنیا... روی تخت دراز کشیدم.تقریبا آروم بودم.چراغای درشت و گرد بالای سرم روشن شد.چشامو بستم، زیر لب آیه الکرسی رو زمزمه کردمو دوباره قول و قرارامو مرور کردم.خدای قشنگم به امید تو.... ********* آروم میزدن تو صورتمو صدام میکردن نگین.....نگین.....نفس بکش.....نفس بکش..... آره.به هوش اومده بودم.هوای داخل دستگاه اکسیژنو با تمام وجود میدادم تو ریه هام. خدا جونم شکررررررررت.ممنون که دوباره بهم فرصت دادی.فرصت دیدن چشمای منتظر عزیزانمو.فرصت دیدن طلوع با شکوه و غروب دل انگیز خورشیدتو.فرصت دیدن همه قشنگیای تو رو و فرصت مرور و عمل کردن به قول قرارامو. خدای قشنگم ممنونتم. پ.ن۱:یه دنیا ممنون از همه رفقای گل و دوست داشتنیم که به یادم بودنو برای برگشتم دعا کردن.و شرمنده روی ماه عزیزایی که با پست قبلیم نگرانشون کرده بودم. پ.ن۲:فعلا هستم!!تا یار که را خواهد و میلش به که باشد... یا علی.
سلام به همه دوستای گل و با معرفتم. بی مقدمه میرم سر اصل مطلب.چطوره؟موافقید؟آره اینجوری بهتره!!! 1-فردا قراره جایی برم که برگشتم با خداست و وابسته به دعای خیر شما. 2-دوست دارم هر خوبی از من دیدین واسه همیشه تو دلای مهربونتون نگه دارید و بدی و کاستیم اگه بوده به روح بزرگ و آسمونی خودتون ببخشید و فراموش کنید. 3-این پست رو زدم که بگم توی همه حال به یاد شما عزیزای دوست داشتینم هستم. 4-این اواخر حال و روز زیاد جالب و خوشی نداشتم.برام دعا کنید که به زمزمه های آسمونیتون خیلی محتاجم. 5-اگه سلامت بودم و برگشتم به خودم و شما قول میدم "نگین" رو از این حال و هوا در بیارم و تبدیلش کنم به همون نگین فعال و شاداب ماه های گذشته. 6-قرار بود مختصر باشه پس تمومش میکنم. 7-فراموشتون نمیکنم فراموشم نکنید. 8-به معنای واقعی کلمه حلالم کنید. 9-التماس دعای فراوان. 10-به امید دیدار 11-یا علی.
|
About![]()
مرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump
بیداری خوابهای 24 ساعته Categories |