|
1 2-دقیقا روزی که اعلام کردن هواپیمای توپولوف روسی که حامل کلی مسافر از جمله ورزشکارای جودو بودن سقوط کرده خبر دردناک و بغض آوری بود که دردش برام کوتاه مدت تر از مواقع مشابه بود چون به سرعت یاد خودم،عرفان،مامان،بابا و باران افتادمو دیدم ظاهرا هیچ ضمانتی نیست برای اینکه این اتفاق دوباره تکرار نشه! نه ضمانتی هست و به قول خودمون نه کسی "ککش میگزه" و معمولا اینجور مواقع فکر و ذکر مسولین امر اینه که با چه حربه ای میتونن مسولیت رو بندازن گردن دیگری. همون روز با بابا تماس گرفتم و بین خنده و جدیت گفتم: نمیشه هواپیما رو کنسل کنیمو بلیط قطار بگیریم؟ بابا با خنده گفتن: مگه تضمینی هست که برای قطار اتفاقی نیفته؟ گفتم: حداقل آدم پاش رو زمینه، دستش به یه جایی بنده، اصلا خطرش کمتره.انگار که زده باشم به سیم اخر ادامه دادم اصلا امکانات و فن آوری! نخواستیم، به خدا با همون الاغ و شتر عصر شاه وزوزک آدم امنیت و آرامشش بیشتره سفر کنه. بابا:کجاش امن تره؟اون زمانم هر تخت سنگ بزرگ بین راه میتونست نوید کمین و حمله راهزن ها رو با خودش داشته باشه. نا امید از اینکه نظر بابا با استدلالهای من عمرا برنمیگرده خداحافظی کردم و چند ساعت بعد اخبار اعلام کرد قطار تهران به مشهد در ایستگاه ورامین دچار حادثه شده!! اینجا بود که مطمئن شدم راستی راستی هیچ تضمینی واسه رفتن این راه وجود نداره و برای داشتن لحظات خوش سفر باید جونتو بذاری کف دستت. با کلی استرس و زیر لب زمزمه کنان که "ای خدا این سفرو سفر آخرمون قرار نده!آمین" رو صندلیای هواپیما جا گرفتیم. حضور خانوادم، مهارت کاپیتان در take off و دلگرمیای خنده دار عرفان که نترسیا بیرونو نگاه کن ببین چقدر قشنگه فکر کن انگار که اومدی شهربازی باعث شد شروع سفر خوبی داشته باشم. خوشبختانه بلیط برگشتمون قطار بود و دیگه استرس سقوط و منفجر شدن بین زمین و آسمون رو نداشتم. اما ...اما از بخت قشنگمون کوپه ما دقیقا اخرین کوپه بود.یعنی فقط یک طرفش به قطار وصل بود و طرف دیگش برای خودش این طرف و اون طرف میرقصید! از داغون بودن و کثیفی روکشای صندلی کوپه و بالشت و پتوهایی که لطف کرده بودن همینو بگم که کلی با خانواده سر اینکه به نظرتون اینا رنگ واقعیشون چه رنگیه ریسه رفتیمو توی اون سرمای وحشتناکی که نمیدونم چرا موقع خاموشی یدفه شدت گرفته بود ترجیح دادیم لباسامونو از چمدونا بکشیم بیرونو به جای بالشت و پتو استفاده کنیم. عرفانم تا فرصت گیر میاورد صدا میزد: کجایی بهبهانی* جان که بیای به این قطار ما هم یه مرحمتی بکنی؟! (لازم به ذکر است قطار ما درجه یک!!!بود) 3-خیلی فرق میکنه که صبح با صدای آواز پرنده ها از خواب بیدار شی یا صدای موتور برق ساختمون در حال ساخت روبرو،صدای نابهنگام ریختن تیرآهنا رو سر همدیگه،صدای دستگاه جوشکاری...خیلی فرق میکنه که صبح پنجره رو که باز میکنی رنگ سبز درختا و آبی آسمونو ببینی یا نمای یه ساختمون نیمه کاره که انقدر قد کشیده و بالا رفته که دیگه نوک بلندترین قله ی قابل دیدن رو هم پوشونده. لعنت به اینهمه چشم و هم چشمی خونه خراب کن! *محض اطلاعات بیشتر عرض کنم که بهبهانی جان همون جناب دکتری هستن که هرازگاهی سرزده میرن سرویسای بهداشتی قطار ها رو چک میکنن تا مبادا شیر آبش چکه کنه و سقف واگن هارو بررسی میکنن تا نکنه جاییش زنگ زده باشه. از افتخارات دیگشون اینه که گاهیم زورو وار بر سر مدیریت های تحت نظارتشون فرود میان برای مچ گیری و نشون دادن اقتدار بیشتر.ایشون رو اصطلاحا وزیر راه تلقی میکنن. پ.ن:خدایا ممنون که سفرمون بی خطر بود.ممنون که کنار هم بودیمو کلی خندیدیم.ممنون...
|
About![]()
مرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump
بیداری خوابهای 24 ساعته Categories |