تبليغاتX
نگین






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


نگین

 

یه بعد از ظهر معمولی بود مثل همه بعد از ظهرا.

طبق معمول نگاهم به ساعت بود و گوشم به صدای حرکت آسانسور تا اینکه ببینم عرفان کی از راه

میرسه و بدون اینکه بخواد زنگ بزنه خودم بپرم درو باز کنم و یه بار دیگه ذوق زده و غافلگیرش کنم.

مثل همیشه لوس بازیم گل کرد! رفتم سراغ کیفشو دادم دستش و گفتم:برام چی آوردی؟!

گفت بیا بشین اینجا یه چیزی نشونت بدم.این برق خاص که تو چشماش بودو لحن صداش میگفت که یه خبراییه.

یه کاغذ آ چهار از کیفش درآورد و گفت بخونش ببین میتونی حدس بزنی کیه!

با کلی علامت سوال تو ذهنم شروع کردم به خوندن....

بغض امونم نداد.

زرتی زدم زیر گریه.سکوت عرفان بهم اجازه داد بیشتر گریه کنم.انقدری که آروم بشم.

......

گلاره جان!دختر مهربون من!

منو ببخش!ببخش که همیشه فکر میکردم رو من و عرفان فقط به عنوان یک حامی مالی حساب باز کردی.

ببخش که یادم رفته بود دنیای بزرگ و پر از حرف و احساس تو رو.

دوست دارم زودتر بزرگ شی.

انقدر بزرگ که خودت بشی سرپرست یه خونواده گرم و کوچولو...

انقدر بزرگ و قوی شی که دیگه نیاز به هیچ دست محبت و حمایتی نداشته باشی غیر از دست خدا!

پ.ن۱:دیروز مشخصات گلاره رو از مرکز کمیته امداد درخواست کردیم.

روبروی علت فوت پدر نوشته بود:خودکشی!!!...

پ.ن۲:همین الان عرفان فرصت کرد متن منو بخونه.میگه کاش به یه اسم دیگه مطرح میکردی!

منم در جواب گفتم کار خوب که پنهون کردن نداره.انقدر اتفاقا و رفتارای بد دوروبرمون زیاده که باید یه اتفاق خوب رو جشن گرفت!

11:56 pm

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت8:52 بعد از ظهرتوسط نگین | |