تبليغاتX
نگین






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


نگین



روزای خنک و گرفته پاییز همیشه برای من پر بوده از خاطرات تلخ و شیرین
.
هوای ابری و سرد،بوی نم خاک بارون خورده،صدای خش و خش برگا زیر پات و خیس شدن
زیر بارون بی چتر
!
خاطرات تلخ که تکلیفشون معلومه.یه جورایی سعی میکنی از ذهنت پرتشون کنی
بیرون.
بگذریم از اینکه
هر چی بیشتر سعی میکنی دورشون کنی بیشتر به مغزت هجوم میارن!!
اما خاطرات شیرین...

با کلی بدبختی استادمو که خیلی قبولش دارم و اصولا همیشه وقت سرخاروندن نداره توی
آنتراک کلاس
آسیب روانی گیرش میارمو بعد از کلی مقدمه چینی میرم سر اصل مطلب.
تمام احساسمو میریزم توی صدا و نگاهم به امید اینکه بفهمه چی میخوام بگم.با لحنی که
حسرت و
دلتنگی توش میزنه دلمشغولیمو بهش میگم..
با نگاه خونسرد و زنگ صدای بیتفاوتش بهم میفهمونه که حرفم بنظرش چرته!
میگه:مگه خاطراتت تلخن که از یاداوریشون بغض میکنی؟!
میگم:نه.خاطرات تلخ که تکلیفشون معلومه.سعی میکنی فراموششون کنی.
اما اگه یه روزی یه کسی یا
یه چیزی مانع از تکرار خاطرات شیرین و دوست داشتنیت بشه اونوقته که در حسرت تکرارشون فقط میشه سوخت! ... و سکوت میکنه...
دارم به این فکر میکنم که با اولین بارون پاییزی قراره کدوم خاطره برام تجدید بشه...!منو میبره به روزای پر از دلشوره و هیجان دبیرستان یا قبلتر یا....!

همیشه از اینکه بشینم تو ماشین و وسط خیابونای پرترافیک شبای تهران خودمو پیدا کنم لذت بردم!
اون شب وقتی عرفان دید انگار دارم کم کم دچار افسردگی فصلی میشم گفت:پاشو حاضر شو بریم خرید.
خیلی وقتا خرید حالمو بهتر میکنه.
کلی از طبقات میلاد نور و گلستان بالا پایین رفتم و کلی به خودم تلقین کردم که خوب شو
دیگه دیوونه
اومدی خرید تا یه بوتیک شال فروشی چشممو گرفت و بهش افتخار خرید دادم.
بگی نگی یه کوچولو بهتر شدم.
چهارشنبه برم کلینیک استاد پر مشغلم ببینم با هیپنوتیزمی، الکترو شوک درمانیی چیزی
میشه یه فکری
به حال خاطرات تلخ و شیرینی که گاهی با بو کردن یه گل منو میبره به بیست سال پیش کرد یا نه...!!

پ.ن1:تعارف نکن! اگه جاییش گنگ بود بگو روشنت کنم.
پ.ن2:اینکه یه وب داری که میتونی توش حرف دلتو بزنی خیلی خوبه.اما یه وقتایی یه کسایی ازت یه انتظاراتی دارن.اونوقته که دیگه نوشتن یکم سخت میشم.بچه های انجمن (مکلارن،آنشرلی،نوای آسمانی و ..)همیشه از من مطالب پراز انرژی و بار مثبت دیدن و انتظاری غیر از این ازم ندارن.اما یه وقتایی نوبت روانشناسام میشه که از کوزه شکسته آب بخورن!
پ.ن3:راستی تو با خاطرات تلخ و شیرینت چیکار میکنی؟



+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت12:44 بعد از ظهرتوسط نگین | |