تبليغاتX
نگین






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


نگین

سی دی رو میذارم داخل دستگاه و پلی رو میزنم تا شاید با شنیدن موزیک مورد علاقم که پرکننده لحظه

های دلتنگیمه قفل نوشتنم باز بشه و بعد از مدتها بتونم راحت بنویسم.

**************

روبروم نشسته.

نگاه سنگینش رو حس میکنم.

سرمو پایین انداختم و سعی میکنم بغض وحشتناکی که داره گلومو پاره میکنه قورت بدم.

سکوت معنی دارش بیشتر بهم فشار میاره.

صورتم داغ شده.قطره های سرد اشکمو روی صورتم که از حرارت سرخ شده حس میکنم.

سرمو بالا میگیرمو تو چشمای پر از دردش زل میزنمو میگم:

یه چیزی بگو.داد بزن.جیغ بکش.بد و بیراه بگو.اینجوری راحت میشی.

پوزخندی میزنه و میگه:من وقتی راحت میشم که تو از همه چیز و همه کس رها شی!!

بهش میگم خستم...خیلی خسته...برای دوباره شروع کردن انرژی لازمه که من ندارم.اراده میخواد که ندارم...

چهره پر از دردش قلبمو آتیش میزنه.

ساکت میشم.چشمامو میبندمو تصمیممو میگیرم.

سرمو بالا میگیرمو یه لبخند تلخ رو چاشنی صورتم میکنم.

لحظه خداحافظیه.دیگه راحت میشیم.هم من.هم تو دل درد کشیده و بیچاره من.

میرم سراغ کشوی میزمو با دستای لرزون چند تا بسته پوکساید برمیدارم.

در حالیکه دونه دونه به زور اب قورتشون میدم اشکام بی اراده من جاری میشن.

کنار دستگاه پخش دراز میکشم و چشمامو میبندم و منتظر میشم..

دوباره میرم سراغشو برای اخرین بار نگاهش میکنم.

یه گوشه کز کرده و در حالیکه زانوهاشون بغل گرفته چشمای نگران و منتظرشو به من دوخته تا نتیجه

آخرین تصمیم منو ببینه!

گیجی و بی حالی تمام وجودمو گرفته.دلم یه خواب میخواد.یه خواب طولانی و سنگین.سرد شدن بدنمو

لحظه به لحظه حس میکنم.

میخوابم...

**************

با یه صدای آشنا از خواب میپرم.

اذان صبح داره از بلندگوی مسجد محلمون پخش میشه.

خیلی وقته که نشنیدمش.این اتفاق رو به فال نیک میگیرمو کابوسی رو که تو ذهنم پروروندم از بین

میبرم.

خدا رو شکر میکنم که این راه سریع و احمقانه واقعی نبود.

نفس عمیقی میکشم و با خودم میگم:

نمیدونم واقعا میشه دوباره رو پاهای خود خودم وایسم یا نه...

 

 پ.ن:شخصیت داستان واقعی نیست.

حالا هی نپرین به جون من که این چه تصمیمی بود گرفتی.

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت12:41 بعد از ظهرتوسط نگین | |