تبليغاتX
نگین






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


نگین

زندگی یعنی یک سال گذشت...از چه دلتنگ شدی....کفتر عمر تو از بام پرید

زندگی یعنی تکرار فصول... به چه زیبا... بس چه با نظم و اصول

زندگی یعنی نوزادی به دنیا آمدن... گریه ای بس ناز با صوتی قشنگ

زندگی یعنی بیداری من.. خواب من.. رویای من...غم های من

زندگی یعنی آبی بس زلال...چون اشک چشم ...چون حال زار

زندگی یعنی....عشق و شور و حال....درد و فراق....راز و نیاز

آه از این تکرار...............آه.

هر چه گویم باز من کم گفته ام از زندگی...از رازقی...ازتازگی

آخرش اما شود پایان این طی طریق

مرگ آیدبی صدا...هم سوی من... هم بهر تو

حال گو تو بهر من از زندگی....از هر چه بود ...از هر چه هست

از گذشته ...حال ...فردایی که شاید هست و نیست

شاید این گردونه ی چرخ زمان ...از سوی ما خیری ندید

شایدم وارونه چرخید و نیاز ما ندید

خوب یا بد ...هر چه بود یک سال بگذشت و پرید

سال نو آمد ...دگر بگذشته را باید ندید

پس اگر از زندگی سهمی دگر ما را رسید

باید آن را نوش داروی همه غم ها کنیم

شاید امسال از برای ما باشد بس غریب

شایدم سالی پر از شادی و هر چه دلخوشیست

پس بگویم بهرتان باشد دعای خیر من

پس بگویم عیدتان باشد مبارک ....سال نو از ره رسید

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت12:57 بعد از ظهرتوسط نگین | |

روی مبل کنار شومینه نشسته بود و پشت سر هم سیگار میکشید.صدای اس ام اس تلفن همراهش بلند شد.با اکراه شروع به خوندن پیام تازه وارد کرد.با خودش گفت:"وای!دیگه حوصله من رو سر برده انقدر که هر روز اس ام اس میزنه!طرفدارام کم بودن،اینم اضافه شده!یکی نیست بهش بگه:"خب بابا جان وقتی جواب اس ام اس هات رو نمیدم یعنی اینکه سرم شلوغه یا دلم نمیخواد!!"

توی ذهنش باورهای همیشگی خودش رو مرور کرد:...من آدم خیلی بزرگ و سرشناسی ام...همه مردم آرزو دارن من جواب سلامشونو بدم...خیلی بهم توجه میشه...بایدم بشه!...کم کسی نیستم...یه شخصیت هنرمند و فرهنگی...!خیلی طرفدار دارم.دور و برمم پره از آدمای مهم و حسابی.اونوقت یه آدم بیکار چند ساله که سیریش شده و میگه دوستت دارم...!دوره زمونه ای شده ها!یکی نیست بهش بگه:"بدبخت با اینهمه آدم با کلاس که دور و برمه و روزی صدبار برام میمیرن،کی دیگه به تو نگاه میکنه؟!"

عقربه بزرگ ساعت دیواری داشت برای نجمین بار از عدد ۱۲ میگذشت که تلفن همراهش زنگ زد.بعد از سلام و چند کلمه احوالپرسی گفت ok و...از خونه خارج شد.

برای صدمین بار اس ام اس هارو بی جواب گذاشت و ذهنش پرواز کرد به مهمونی با شکوهی که قرار بود چند ساعت دیگه به افتخارش برگزار بشه.با خودش زمزمه میکرد :آدم سرشناس این خوبیارم داره!

۳۰ سال بعـــــــــــد

خسته و درمونده نشسته بود روی مبل فرسوده کنار شومینه و با دستایی لرزان سیگار میکشید و با بی تفاوتی به تبلیغات تلویزیون چشم دوخته بود.

تبلیغ تلفن همراه بود...صدای اس ام اس از جا بلندش کرد.بعد از مدت ها براش اس ام اس اومده بود!!رفت و همراهشو برداشت اما...صدای تبلیغ تلویزیون بود نه همراه اون!!

یدفه خیالش پرواز کرد به سال ها پیش....چه دوستی خالصی رو از دست داده بود به خاطر غرور بیجاش!چه فریبی خورده بود از اینهمه چاپلوسی و دغل بازی اطرافیان!چه راحت جوونی کرده بود و دار و ندارش رو به باد داده بود و حالا...هیچ کس نگاهش نمیکرد که هیچ جواب سلامشم به زور میدادن...

اون پرنده مهر بعد از سال های سال صبوری طاقتش طاق شده بود و کوچ کرده بود به یه جای دیگه!با خودش گفت:"کاشکی فقط یه بارم که شده من رو به یاد بیاره و فقط یه اس ام اس بهم بزنه!فقط یه اس ام اس خیلی کوتاه!!!!

برگرفته از مجله موفقیت.

+نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت11:25 قبل از ظهرتوسط نگین | |