سلام به همگی.امیدوارم عیدی رو که پشت سر گذاشتیم برای
هممون پر از برکت و خیر بوده باشه و عباداتمون هم قبول.
یک هفته ای رو تهران نبودم و به همراه خانواده و خاله عرفان
رفتیم سمت رامسر که این اخرین روزای تعطیلات رو استراحت کنیمو خوش بگذرونیم.
اصولا مسافرت دسته جمعی خواستگاه اتفاقات تلخ و شیرین زیادی
میشه و یکی از اتفاقاتی که ذهنمو مشغول کرد و باعث شد بهم بریزم از این قرار بود:
خاله عرفان سه تا پسر داره که از نظر من با توجه به فرهنگ و
تربیتی که توش بزرگ شدن بچه های خوب و سلامتین.
شبی که فرداش روز عید فطر بود همگی مشغول شام خوردن
بودیم که کاملا بی مقدمه و بی دلیل پدر عرفان شروع کرد از شکایت از بچه های این
دوره زمونه مخصوصا بچه های خودش!
که بله اینجا که توی جمعمون غریبه نیست, نمیدونم چرا متاسفانه ما بچه هامون مذهبی درنیومدن از اب!مادر عرفانم
با کلی حسرت و آه و اندوه ادامه که من دلم میخواست یکی از بچه هام روحانی میشد که بتونه به مردم خدمت کنه و
تبلیغ دین رو بکنه!اما هیچکدومشون راضی نشدن برن تو این راه.
اینجا انگار داغ دل بقیه هم تازه شد و خاله عرفان در تایید
حرفاشون گفت:مردم اهل نماز و روزه نیستن و ببین چه بچه هایی دارن.ما چقدر بدبختیم
که انقدر مقیدیم و بچه هامون حرفمونو نمیخونن و انقد بی قید و بی دینن!من دلم
میخواست بدون اینکه به بچم بگم خودش اهل هیئت و نماز و روزه و...باشه.و در حایکه همه چیو با هم قاطی کرده بود با عصبانیت ادامه داد
به خدا اگه دست من بود همه سیگاریا رو خفه میکردم با دستام انقدر ازشون متنفرم و تو این لحظه نگاهش به
پسر بزرگشه که اهل سیگار کشیدنه و انقدر اهل رعایت و احترام کردنه که توی این یه
هفته حتی یکبار هم جلوی خانواده سیگارشو روشن نکرد....
این اولین باری نبود که این بحثای یکطرفه و بی پایه مطرح میشد و میدونم اخرین بار هم نخواهد بود.
حالم بد شده بود.داشتم از عصبانیت منفجر میشدمو دیگه
نمیتونستم شاممو ادامه بدمو فقط بازی بازی میکردم.
دلم میخواست همونجا که با ژستای روشنفکری و دموکراتیک ازمون
نظر خواهی میکردن(در حالیکه سر سوزن جنبه و ظرفیت حرف مخالف و انتقاد رو ندارن)
حرف بزنمو نظرمو بگم.اما تذکرات دکتر شیری میومد تو ذهنم که اول بالغتو بیار بالا
و درست به قضیه نگاه کن نذار کودکت واسه خودش بره جلو.
مکث کردمو یه نفس عمیق کشیدمو دیدم اصلا روی صحبتا با من نیست و حرف زدن من اینجا فقط بحث رو داغتر میکنه و جمع کردنش رو سخت تر و در نهایت
به نتیجه ای هم نمیرسیم.
حرفاییو که دلم میخواست اونجا بگم اینجا مینویسم.
دلم میخواست بگم شماها تعریفتون از دین و دینداری چیزی نیست
جز یه سری دستوراتی که دارین از سر ترس و اجبار انجامش میدین.خدای شما خدای مهربون
و بخشنده ای نیست که بشه دوسش داشت و عاشقانه بندگیشو کرد.
دین داری از نگاه شما یعنی فقط میشه توی لباس روحانیت
دیندار واقعی بود و به مردم خدمت کرد. و این در حالیه که عرفان تو این چند سال
سابقه کاری مشاورش انقدری عاشقانه و موفق عمل کرده که هر وقت اولیای شاگرداشو میبینم
همه دعا گوی ما هستن و این دعاهای خالصانه مردم و نگاه های مهربون و آرومشون که از
سر رضایته برای من یه گنج قیمتیه و یکی از نمادهای دینداری و با معنا زندگی کردنه.
دلم میخواست بگم دین شما توش پره از نمازای بی تمرکز و روزه های زورکی و
عزاداری و سیاه پوشیدن و هر سال مکه رفتن و پز دادن به تعداد دفعات اون و ضمنا پره
از غیبت و حسادت و بدگویی و قضاوت کردن در مورد دیگران.
میخواستم بگم بذارید ما دین و خدامونو خودمون انتخاب
کنیم.مطمئن باشید اگر این فشارای متعصبانه و پر از خودخواهی رو از روی بچه ها
بردارین اونا خودشون به خوبی راهشونو پیدا و انتخاب میکنن.
میخواستم بگم قرار نیست بچه هامون کپی پدر و
مادراشون باشن و نیازها و اعتقادات اونها رو زندگی کنن.
ما بچه هامونو به این دنیا دعوت میکنیم و در قبال سلامت جسم
و روانشون مسولیم و قرار نیست هر جا که برخلاف میلمون عمل کردن نه ماه بارداری و دو
سال شیردهی رو بکشیم وسط و گروکشی کنیم.
بچه ها خونه و ماشین و وسایل شخصی ما نیستن که حس تملک
بهشون داشته باشیم.حق دارن راهشونو خودشون انتخاب کنن و ازاد
باشن و نیازها و خواسته های خودشونو زندگی کنن.
دلم خیلی پر بود و الان حس میکنم ارومتر شدم...
اون شب گذشت بدون اینکه از بچه ها صدایی دربیاد فقط با نگاه
ها و لبخندای زیر زیرکیشون به هم میفهموندن که بیخیال این حرفا و تحمل کنیم
میگذره.
خانواده های ما پرن از این نوع تربیتای دینی و نگاه های پر از
خودخواهی و کج فهمی و بدون اگاهی...
پ.ن1:از
اتفاقات قشنگ و به یادموندنی سفرمون این بود که بعد از شام یا تخته بازی میکردیم
که حکایتی بود کرکری خوندنای خنده دار پسر کوچیکه ی خاله یا دو گروه میشدیم و تا
نصفه شب پانتومیم بازی میکردیم و جالبه که غیر از جنبه تفریحی که این بازی داره
ادم میتونه خط فکری و هوشمندی طرف مقابلشو از اجراها و حدسایی که میزنه تشخیص بده.
دو
تا عکسی که دوسشون دارمو از عارفه ببینید:

اولین تجربه ی عسل من از مواجهه با دریا.
************

عکس قشنگی شد.دوسش دارم...
حذف شد!