تبليغاتX
نگین

نگین


من و باران و بقیه نوه ها جمع شدیم تو اشپز خونه و هر کدوم مشغول کاری هستیم برای تدارک سفره شام.


پرت میشم به گذشته های نه چندان دور.....

به شب های عید نوروز، به شب ها و روزهای مهم و شاد تقویم که هیشکی شام و ناهار نخورده از سر سفره

پدرجون بلند نمیشد.

به روز اول عید که پدر جون هممونو دور خودش جمع میکرد و از توی جیب کتش به هر کدوم یه اسکناس تا

نخورده میداد که همه جوره ارزشش از بقیه عیدی هایی که میگرفتیم بیشتر بود.

یاد گذشته های نه چندان دور میفتم  با این تفاوت که امشب همه مشکی پوشیده بودیمو چشمامون خیس

اشک بود و باورمون نمیشد که پدرجون مهربونمون دیگه بینمون نیست.

سخته...خیلی سخته برای منی که بیشترین سال های عمرمو طبقه بالای خونه پدرجونم گذروندم و حالا همون

طبقه قران به دست نشستم و زل زدم به عکس خندون پدرجون که گوشه ی اعلامیش نقش بسته.

دیگه پدرجونم نیست که با صدای موتور گازی قدیمیش نوید رسیدنش به خونه رو بهمون بده ،دیگه نیست تا

شبای تابستون بساط پشه بندش رو تو حیاط پهن کنه ،دیگه نیست تا منو محکم تو بغلش فشار بده و بگه دختر

یکم غذا بخور مثل ملخ شدی از لاغری، دیگه نیست....

تنها چیزی که ارومم میکنه یاداوری اینه که پدرجون برای هر کسی که میشناختش فقط خاطره شیرین و خوش

به جا گذاشت.با زبونش نه دل کسی رو رنجوند نه بدگویی کسی رو کرد.نماز اول وقتش هیچ وقت اخر وقت

نشد.در حد توان و امکانات خودش درست و پاک زندگی کرد.هر چند سه سال اخر عمرشو خیلی تلخ و سخت

گذروند. دلمو گرم و اروم میکنم به مهربونی و بخشش خدا.....

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط نگین| |

یک سال گذشت.یک سال با همه تلخی ها و شیرینی ها بغض ها و لبخندها و تمام فراز و نشیب هاش.

سالی رو که گذروندم خوشبختانه شیرینیهاش بیشتر از تلخی هاش بود و از این بابت خوشحالم.

تقریبا به همه برنامه هایی که مدنظر داشتم پرداختم و به سرانجام رسوندم.

به نظرم هر سالی که توش رشد باشه، بزرگ شدن باشه ،تغییر کردن باشه، دونستن این باشه که از زندگی

چی میخوایم و چه کاری به نفعمونه ،توانایی این باشه که با اگاهی هزینه های انتخاب هامونو بپردازیم ،بخشش

و دل دریایی باشه میشه یک سال خوب.

سالی آرزو میکنم براتون پر از انرژی های مثبت پر از رضایت و دلگرمی پر از انتخاب های خوب و پر از امیدواری و ارامش.

لحظه تحویل سال همیشه بغض سنگینی تمام وجودمو فرا میگیره.تو اون لحظه به یاد هم باشیم و اگر میتونیم

همدیگه رو ببخشیم و با یک قلب زلال به استقبال سال جدید بریم.

میخواستم متن طولانی تری بنویسم اما دیدم کامل تر و زیبا تر از اونچه که در ذهن داشتم دکتر شیری عزیز در

وبلاگشون نوشتن که بخش هاییشو براتون مینویسم.



نوروز همیشه برای توانگر یک اتفاق خاص است. شما بهانه داری خانه تکانی اتاق و منزل و متعاقبش دل و جان کنی .این روزهای آخر سال

به کتاب فروشی محل برو و سررسیدی به خودت هدیه کن که هر صفحه اش جدا باشد که بتوانی تو ش برنامه های روزانه و هفتگی ات را بنویسی

بنشین فکر کن به کارهای بزرگی که در این سال گذشته انجام دادی...به کارهای کوچکی فکر کن که چنان مشغولش شدی که از وظایف اصلی ترت باز ماندی

به ارتباطهایت در سالی که گذشت بیندیش ، بعضیها ارزش داشت، بعضی هاش خوب نبود ، تجربه بود...امیدوارم تجربه ای تلخ و گزنده نبوده باشد. دراین صورت در دوران درخودماندگی ات به بعضی ها آسیب زده ای...والدینت را آزرده ای با تلخ بازی هایت....خانواده ات و دوستان نزدیکت را نگران کرده ای...باید این روزها جبرانش کنی...بارت را سبک کن. امیرالمومنین فرمودند تخففوا تلحقوا سبک بار شوید تا وصل شوید .

تو این روزها فکر کن به عشق و جایگاهش در زندگی. اگر کسی را نداری که منتظرش باشی یا دلتنگش شوی یا منتظرت باشد ، فکر کن به اینکه چه موانعی در پیش رویت گذاشته ای، دست اندازهای درونی ات چه هستند ؟ آدمهای قبلی چرا الان نیستند

نباید حسرت نبودن کسانی را بخوری که ارزشهای تو را نمیفهمیدند.

با خودت صداقت بیرحمانه داشته باش. آدمهایی هستند که میدانی آزرده ای، و کسانی که نمیدانی آزرده شده اند. آنقدری بزرگ باش که اگر لازم باشد عذرخواهی کنی ، این کار را بکنی تا وسیعتر شوی

از خدا بخواه کمکت کند بارت را سبک تر کنی در استانه بهار...آدمهای سنگین در زمستان جا میمانند عزیز!

برایت دلخوشی و دست پر و کتبی سودمند و سفرهایی عالی و توانگرانه و عشقهایی زیبا و فراغت دل و اشتغالی سودمند و امنیت خانه و شهر آرزومندم...

از خدا میخواهم اگر بناست در سال جدید به مردمان عزیزش خدمتی کنم ، به من این لیاقت را هدیه دهد زیرا در نهایت باید گذاشت و گذشت و خاطره شد.

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط نگین| |

من دیروز عاشق درمانگرم شدم!

عاشق درمانگرم شدم وقتی گفت لازم نیست تو حتما روانکاو بشی تا بتونی عشق و دوستی منو داشته باشی.تا هر وقت که بخوای و تو هر جایگاهی باشی من کنارت هستم.

و حالا دارم به این فکر میکنم که دیگه چه حرفه ای منو راضی میکنه غیر از درمانگری؟....بازیگری!

بازیگری رو دوس دارم چون مهمترین ویژگیش برای من هیجان انگیز بودن و دیده شدن ه!

نمیدونم میتونم چیزی رو پیدا کنم که هم نیاز به دیده شدن رو تو روانم ساپورت کنه و هم تو حوزه روانکاوی باشه که عاشقشم یا اینکه باید کمی عقب بشینم و خودشیفتگیمو تعدیل کنم و بتونم از گوش کردن به دیگران لذت ببرم و بشینم رو صندلی درمانگری!

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 7:51 قبل از ظهر توسط نگین|

دو سال گذشت از فوق العاده ترین و شیرین ترین لحظه زندگیم.

لحظه ای که مادر شدم!

لحظه ای که برام پر بود از شادی و حس رها شدگی.لحظه ای که زمان متوقف بود و برای اولین بار چهره موجودی رو دیدم از وجود خودم.موجودی که نه ماه توی خیال خودم با تمام جزئیات ظاهریش تصورش میکردمو با یاداوری لحظه ای که میاد تو آغوشم از شادی مست میشدم.

عارفه دوزادهم بهمن ماه دو سالش تموم شد و این دو سال به اندازه یک عمر تجربه و حس های مختلف و عمیق غم و شادی برام  همراه بود.

این دو سال بهم یاداوری میکنه که چه گنج های ارزشمندی رو در کنار خودم دارم و شاید خیلی وقتا روزمرگی زندگی باعث شده بود برام عادی جلوه کنه و از یادم بره.

گنج داشتن مادری که گرما و مهربونیش رو همیشه کنارم حس کردم.

مادری که وقتی خبر بارداریمو شنید از فرط شادی اشک میریخت و منو میبوسید و خدا رو شکر میکرد.

مادری که انرژی حضورش پشت درهای بسته اتاق عمل بهم میرسید و آرومم میکرد.

مادری که خیلی شبها تا صبح بیدار بود و از عارفه مراقبت میکرد تا من بتونم خواب ارومی داشته باشم و صبح چشمای خستش خبر میداد از بیخوابیش اما جور دیگه ای وانمود میکرد تا مبادا غصه بخورم.

دستای گرم و مهربونتو میبوسم مامان قشنگم و از خدامیخوام برات سلامتی و ارامش و عاقبت بخیری رو.

 داشتن همسری همراه که همیشه وجودش بهم ارامش و امنیت میده.

یادم نمیره شب هایی رو که با هم شیفت بیداری میذاشتیم چون عارفه شبش روز بود و کاملا هشیار و روزشم که روز بود و بازم سرحال و بی میل به خواب و چه شب و روزهای سخت و غیر قابل تحملی رو گذروندیم..

یادم نمیره صحنه ای رو که دم دمای سحر بود و اومدم تا نوبتمو باهات عوض کنم و دیدم در حالیکه عارفه رو گذاشتی روی پاهات سرت از خستگی روی شونت افتاده و با یاداوری اون لحظه بغض میکنمو خداروشکر میکنم بابت داشتن حضور گرم و عاشقت.

یادم نمیره لحظه هایی رو که فشار تغییرات بزرگ زندگی پس از تولد عارفه چجور ناامید و آشفتم میکرد و تو چطور با همون ارامش همیشگیت برام روزهایی رو از اینده ترسیم میکردی که که دیگه خبری از اینهمه بهم ریختگی نیست و اوضاع خیلی خیلی بهتر از زمان حاله.

و وجود پدر نازنین و پر از احساسم که روزهای بعد از تولد عارفه در کنار حضور قدرتمند و باصلابتش حالا عشق و لطافت عجیبی رو میدیدم که ازش لبریز بود و تا قبل از اون تا این حد نمود بیرونی نداشت.با دیدن صحنه هایی که عاشقانه عارفه رو میبوسید و یک لحظه ازش چشم برنمیداشت و برق خاصی توی چشماش بود سراپا پر از خوشحالی و غرور میشدم و ناخوداگاه لحظات کودکی خودم برام تداعی میشد .

تمام این صحنه ها برام یاداوری میکنن داشتنی های ارزشمند و دوست داشتنیمو و خوشحالم و شاکر بابت داشتنشون.

امسال تولد عارفه خانواده خودم و عرفان رو کنارمون داشتیم و شب قشنگ و خاطره انگیزی شد برای هممون.

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط نگین| |

تو این مدتی که وبلاگمو به روز نکردم کلی اتفاقات تلخ و شیرین افتاده که ذهنمو درگیر کرده اما مجال نوشتنش رو پیدا نکردم.شروع میکنیم ببینم تا کجا پیش میرم.


تو این ماه های اخر سال وقتی برمیگردم عقب و به یک سالی که گذشت نگاه میکنم ازش راضیم و خوشحال.درسمو بالاخره بعد از فراز و نشیبای زیاد تموم کردم.گواهی نامه رانندگیمو که چند سالی بود کلاساشو رفته بودم اما نمیرفتم امتحانشو بدم! اخذ کردم.جلسات روانکاویمو همچنان دارم ادامه میدم.کلاس های دکتر شیری رو هم که یکی از روشن ترین نقطه های زندگیمه تا جایی که امکانشو داشته باشم از دست نمیدم.

و در نهایت همه چی آرومه من چقدر خوشبختم!!

در کنار همه این حس های خوب و رضایت بخش اعصاب درست و حسابی ندارم از وضعیت اقتصادی و فرهنگی و سیاسی و هنری موجود!
وضعمون شده هر دم از این باغ بری میرسد.
یه زمانی بود که ملت به هم دلداری میدادن که انقدر سیاه نمایی نکنید و نکات مثبت رو ببینید و وضعیت انقدرام خراب و نگران کننده نیست!
اما الان اگر کسی بخواد امیدواری و دلخوشی بی دلیل به خودشو دیگران بده از نظر من دچار یک خودفریبی مفرط شده!
از ویژگیای اتفاقات تدریجی اینه که چون به آرومی و به مرور زمان اتفاق میفته یه جورایی حساسیت ادم رو کمرنگ میکنه و وقتی به خودت میای میبینی اشفتگی و به همریختگی کل وجودت رو گرفته اما تو نفهمیدی کی و چجوری این بلا سرت اومده.
اوضاع فعلی ما هم همینه.انقدر تو این چند سال اخیر پشت سر هم خبرهای تازه و دور از انتظار شنیدیم که دیگه برامون یه امر بدیهی شده.

این روزا مهربونی ادما کمرنگ شده.هر کسی فقط به فکر منافع شخصی خودشه.جای اینکه تو این شرایط سخت هر کدوم توی هر صنفی هستیم هوای همدیگه رو داشته باشیمو نذاریم کمرمون بیش از این زیر اینهمه فشار موجود خم بشه فقط داریم بار خودمونو میبیندیم و افق دیدمون حداکثر تا فردامونو پیش بینی میکنه.

از ترس اینکه نکنه قحطی! دامن گیرمون بشه قفسه های فروشگاه ها رو خالی کردیم و خونه هامونو پر.بدون اینکه یک لحظه به این فکر کنیم تو این شرایط سخت سهم من برای بهبود اوضاع چیه و چه کاری از دستم ساختست برای ایجاد یه فضای امن و سالم.

راننده تاکسی و آژانس به بهونه های مختلف کرایه ها رو افزایش دادن.اجناس تولید داخلی درصد بالایی به قیماتشون اضافه شده.و این در حالیه که حقوق ماهانه کارمند جماعت که بخش نسبتا زیادی از مردم جامعه رو شامل میشه تغییری نکرده.

کارمون به جایی رسیده که برای گرم کردن دلامون باید هر شب بشینیم یکی از پست های:

مردمان خوب این دیار رو بخونیم تا باورمون بشه هنوزم هستن ادمهایی که غیر از خودشون چشمی برای دیدن همنوعشون دارن.

هیچ کس به مردمی که دلی برای مهر ورزی و همیاری به همدیگه ندارن رحم نمیکنه.حتی خودشون!


یکی باید یادمون بیاره ما همون مردمی هستیم تو روزای سخت و پر از فشار جنگ و کمبود و سیل و زلزله چجور عاشقانه کنار هم موندیم و به همدیگه دست اتحاد و مهربونی دادیم.

یکی باید یادمون بیاره...

مهربانی را بیاموزیم

فرصت ِ آیینه‌ها در پشت در مانده‌ست
روشنی را می‌شود در خانه مهمان کرد
می‌شود در عصر آهن
                          - آشناتر شد
سایبان از بید مجنون،
                          - روشنی از عشق
می‌شود جشنی فراهم کرد
                           می‌شود در معنی یک گل شناور شد
مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده‌ست
موسم نیلوفران یعنی که باران هست
                     یعنی یک نفر آبی‌ست
موسم نیلوفران یعنی
                            یک نفر می‌آید از آنسوی دلتنگی

می‌شود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
                              می‌شود در کوچه‌های شهر جاری شد
می‌شود با فرصت آیینه‌ها آمیخت
                              با نگاهی
                              با نفس‌های نگاهی
                              می‌شود سرشار -
                              -از راز بهاری شد

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط نگین| |

از زمانی که حافظم بهم یاری میده عاشق محرم بودم و حال و هوای سنگین و قشنگش.

چه زمانی که هفت هشت سال بیشتر نداشتمو چادر مشکی سر کنان دنبال مادر بزرگم راه میفتادم از این مسجد به اون هیئت و بیشتر علاقم به خاطر شور و هیجانی بود که تو فضای اون ایام تجربه میکردم چه این روزها که بیست و اندی سال از عمرم میگذره و تجربه شیرین و لذت بخش گوش سپردن به صحبتهای دکتر شیری عزیز در شرح و تفسیر واقعه عاشورا رو دارم.

هم اون شور معصومانه ی کودکی و نوجوونیم رو دوس دارم و بهش احترام میذارم و هم فهم نه چندان عمیق این روزهامو.

این روزا ذهنم خیلی شلوغ و درگیره و مطالب مختلفی جسته و گریخته اومدنم تو ذهنم تا اینکه ترجیح دادم این چند خط رو به زبون بیارم.

"ای کاش" نوشت:

1:ای کاش جای اینکه تو کوچه و خیابونا هر چند قدم  درمیون شاهد یه تکیه ی عزاداری باشیم که بیشتر رنگ خودنمایی داره تا رنگ و روح عزاداری یکم تمرین میکردیم متحد بودن و یکرنگ بودنو.

2:ای کاش تو مجالس و منابرمون به جز توصیف صحنه های درد و رنج که نقششون بیشتر جریحه دار کردن احساساته بدون فهم و اگاهی کمی هم از جنس زندگی و زیستن امام میگفتن نه فقط لحظه و نوع شهادتشون.

3:ای کاش این ماه بزرگ که تموم میشه چیزی بیش از گرفتن نذری های رنگارنگ دستامونو پر کرده باشه.


و چه زیباست این جمله دکتر شریعتی که:

از هنگامی كه به جای شیعه علی (ع) بودن و از هنگامی كه به‌جای شیعه حسین (ع) بودن و شیعه زینب (س) بودن، یعنی «پیرو شهیدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار شهیدان شده‌اند و بس، در عزای همیشگی مانده‌ایم!

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط نگین| |

میل به سیگار کشیدن توی هوای گرم و آلوده ای که نفس کشیدنو برای ادم سخت میکنه رو هیچ جوره نمیتونم درک کنم.

اما هوس یه پک زدن تو هوای بارونی و خنک رو کاملا درک میکنم...


به نظرتون چی میچسبه تو این هوا؟مهم نیست اگر امکان عملی شدنش نیست همینکه به کلمات تبدیلش میکنیم بخشی از روان ادمو سرحال میاره.

من دلم میخواد پشت پنجره ی یه ساختمون مرتفع وایسمو سرمو لم بدم به پنجره ی بخار گرفته و همینجور که رفت و امد ادمها زیر بارونو نگاه میکنم جرعه جرعه فنجون قهوه ی داغ و شیرینمو مزه کنم.

دوسش دارم این آهنگ قشنگ و خاطره انگیز رو.گوش کنید:

come along with me

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط نگین| |

اصولا سرما و هوای ابری و بارندگی و رطوبت با سیستم عصبی و روانی من سازگار نیست. پاییز که میرسه بخشی از من دچار افسردگی و بی حوصلگی میشه و حرص میخوره بابت اینکه تا به خودت میای زود شب میشه و بخشی دیگم از مرور خاطرات پاییزی و قدیمی لذت میبره.

میونم با تابستون و گرمای سوزانش بدجوری جوره.عاشق شرشر عرق ریختناشم.عاشق گرمازدگی و سرگیجه و بوی خاک کولری که تو اولین روز داغ تابستون روشن میکنی و اب طالبی تگری و تا اخر شب گشت زدن تو خیابونای تهران و هر چی که پیوند میخوره با این حال و هوا.

پاییز که میرسه منو پرت میکنه به اولین روزای مدرسه.از دبستان گرفته تا دبیرستان.چون همیشه مدرسه رفتنو با یه جور استرس و نگرانی و دلپیچه شروع میکردم که الان که بهش نگاه میکنم برام شده جزو خاطرات شیرین.

کلا گذر زمان باعث میشه خیلی از لحظات ناراحت کننده و دلهره اور بعدا بشن جزو لحطه های خاطره انگیز و به یادموندنی.


یادم میاد ذوقی که داشتم برای پوشیدن مانتو شلوار همیشه سورمه ای و لذت جلد کردن کتاب دفترای نویی که بعدا میشدن آینه دق ادم تو شبای امتحان و بوی تند بخاری نفتی مدرسه که خوب نمیسوخت . و یک عالمه خاطره از ادمهایی که اومدن تو زندگیم و رفتن و هر کدوم اثر خودشونو به جا گذشتن.

اصراری ندارم فراموش کنم روزها و ادمهای تلخ زندگیم رو که مطمئنم توی شکل دادن امروز من هر کدوم نقش خودشونو داشتن.

دوست دارم زودتر پاییز روی واقعی خودشو نشون بده تا دوباره همه حسهای بالا از بی حوصلگی تا هیجان و دلتنگی برام تازه شه...

حال و هوای این عکس حسابی به دلم نشست.


پ.ن:دلم یه سفر شمال پاییزی میخواد.

این اهنگ رو فوق العاده دوست دارم از حامد نیک پی.

مخصوص مخاطب خاص! و غیر خاص.


نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط نگین| |

یکی از قشنگ ترین دیالوگ هایی که تا حالا شنیدم:

آدم بمیره بهتر از اینه که خل باشه ولی فکر کنه سالمه!

دیشب با عرفان رفتیم فیلم اینجا بدون من.سانس اخر ردیف اول.
فوق العاده خوشحالم که توی اخرین روزهای اکرانش دیدن این فیلم ناب و کم نظیر رو از دست ندادم.
به قدری بازیها واقعی و پر از حس بود که با تمام وجود میشد فهمید درد و رنجی رو که ادمهای فیلم روی دوششون حمل میکنن.
اولین باری بود که وقتی از سینما میومدم بیرون انقدر گیج بودم و سنگین.
اخر فیلم به ظاهر خوب و شیرین تموم شد اما بغض داشتمو دائم ادمهای واقعیی میومدن تو ذهنم که قصه زندگیشون مثل فیلم ها با خوشی به پایان نمیرسه.

ادمهایی که تنها انتخابشون توی زندگی اینه که بنشینن و نظاره گر اونچیزی باشن که داره براشون اتفاق میفته.خیلی ها هم اینو انتخاب میکنن که وقتی توی این دنیا نباشن طبیعتا درد و رنجی هم نخواهند داشت پس چه بهتر که یه شب که همه خوابن تمام درزهای خونه رو ببندن و شیر گاز رو تا انتها باز کنن!

برای اونایی که فیلم رو دیدن میگم که من به قول عرفان در کمال سنگدلی و بیرحمی فیلم رو اینجوری تموم میکردم:تمام اتفاقات شیرین چند دقیقه اخر فیلم رویایی بود که توی لحظات اغما از جلوی چشم افراد خانواده عبور میکرد.
خیلی وقتا به این فکر میکنم که هر کدوم از ما فقط یک بار به دنیا میایم و یک بار فرصت زندگی کردن داریم.مسول همه اتفاقات زندگیمون هم خودمون هستیم. حتی با داشتن یه مادر پر از مشکل که بودنش کافیه برای اینکه یک نسل رو ناتوان و بیمار کنه باز هم میشه انتخاب کرد زندگی سالم رو و باید بهای زندگی سالم رو با رنجی که برای تغییر راه میکشیم پرداخت.

فقط یک بار زندگی میکنم و لایق بهترین و شادترین لحظات هستم پس اگاهانه انتخاب میکنم و میپذیرم مسولیت همه ی انتخابهامو.

چند تصویر از بازی تحسین برانگیز و استثنایی صابر ابر و نگار جواهریان:


بعدا نوشت:برام جالبه که فقط حس کردم این پایان شیرین نمیتونه واقعی باشه و فقط تو رویا اتفاق میفته اما مطمئن نبودم فیلم هم داره همین رو میگه!

باید برم تحلیل های فیلم رو هم بخونم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط نگین| |


سلام به همگی.امیدوارم عیدی رو که پشت سر گذاشتیم برای هممون پر از برکت و خیر بوده باشه و عباداتمون هم قبول.

یک هفته ای رو تهران نبودم و به همراه خانواده و خاله عرفان رفتیم سمت رامسر که این اخرین روزای تعطیلات رو استراحت کنیمو خوش بگذرونیم.

اصولا مسافرت دسته جمعی خواستگاه اتفاقات تلخ و شیرین زیادی میشه و یکی از اتفاقاتی که ذهنمو مشغول کرد و باعث شد بهم بریزم از این قرار بود:

خاله عرفان سه تا پسر داره که از نظر من با توجه به فرهنگ و تربیتی که توش بزرگ شدن بچه های خوب و سلامتین.

شبی که فرداش روز عید فطر بود همگی مشغول شام خوردن  بودیم که کاملا بی مقدمه و بی دلیل پدر عرفان شروع کرد از شکایت از بچه های این دوره زمونه مخصوصا بچه های خودش!

که بله اینجا که توی جمعمون غریبه نیست, نمیدونم چرا متاسفانه  ما بچه هامون مذهبی درنیومدن از اب!مادر عرفانم با کلی حسرت و آه و اندوه ادامه که من دلم میخواست یکی از بچه هام روحانی میشد که بتونه به مردم خدمت کنه و تبلیغ دین رو بکنه!اما هیچکدومشون راضی نشدن برن تو این راه.

اینجا انگار داغ دل بقیه هم تازه شد و خاله عرفان در تایید حرفاشون گفت:مردم اهل نماز و روزه نیستن و ببین چه بچه هایی دارن.ما چقدر بدبختیم که انقدر مقیدیم و بچه هامون حرفمونو نمیخونن و انقد بی قید و بی دینن!من دلم میخواست بدون اینکه به بچم بگم خودش اهل هیئت و نماز و روزه و...باشه.و  در حایکه همه چیو با هم قاطی کرده بود با عصبانیت ادامه داد به خدا اگه دست من بود همه سیگاریا رو خفه میکردم با دستام انقدر ازشون متنفرم و تو این لحظه نگاهش به پسر بزرگشه که اهل سیگار کشیدنه و انقدر اهل رعایت و احترام کردنه که توی این یه هفته حتی یکبار هم جلوی خانواده سیگارشو روشن نکرد....

این اولین باری نبود که این بحثای یکطرفه و بی پایه مطرح میشد و میدونم اخرین بار هم نخواهد بود.

حالم بد شده بود.داشتم از عصبانیت منفجر میشدمو دیگه نمیتونستم شاممو ادامه بدمو فقط بازی بازی میکردم.

دلم میخواست همونجا که با ژستای روشنفکری و دموکراتیک ازمون نظر خواهی میکردن(در حالیکه سر سوزن جنبه و ظرفیت حرف مخالف و انتقاد رو ندارن) حرف بزنمو نظرمو بگم.اما تذکرات دکتر شیری میومد تو ذهنم که اول بالغتو بیار بالا و درست به قضیه نگاه کن نذار کودکت واسه خودش بره جلو.

مکث کردمو یه نفس عمیق کشیدمو دیدم اصلا روی صحبتا با من نیست و حرف زدن من اینجا فقط بحث رو داغتر میکنه و جمع کردنش رو سخت تر و در نهایت به نتیجه ای هم نمیرسیم.

حرفاییو که دلم میخواست اونجا بگم اینجا مینویسم.

دلم میخواست بگم شماها تعریفتون از دین و دینداری چیزی نیست جز یه سری دستوراتی که دارین از سر ترس و اجبار انجامش میدین.خدای شما خدای مهربون و بخشنده ای نیست که بشه دوسش داشت و عاشقانه بندگیشو کرد.

دین داری از نگاه شما یعنی فقط میشه توی لباس روحانیت دیندار واقعی بود و به مردم خدمت کرد. و این در حالیه که عرفان تو این چند سال سابقه کاری مشاورش انقدری عاشقانه و موفق عمل کرده که هر وقت اولیای شاگرداشو میبینم همه دعا گوی ما هستن و این دعاهای خالصانه مردم و نگاه های مهربون و آرومشون که از سر رضایته برای من یه گنج قیمتیه و یکی از نمادهای دینداری و با معنا زندگی کردنه.

دلم میخواست بگم دین شما توش پره از نمازای بی تمرکز و روزه های زورکی و عزاداری و سیاه پوشیدن و هر سال مکه رفتن و پز دادن به تعداد دفعات اون و ضمنا پره از غیبت و حسادت و بدگویی و قضاوت کردن در مورد دیگران.

میخواستم بگم بذارید ما دین و خدامونو خودمون انتخاب کنیم.مطمئن باشید اگر این فشارای متعصبانه و پر از خودخواهی رو از روی بچه ها بردارین اونا خودشون به خوبی راهشونو پیدا و انتخاب میکنن.

میخواستم بگم قرار نیست بچه هامون کپی پدر و مادراشون باشن و نیازها و اعتقادات اونها رو زندگی کنن.

ما بچه هامونو به این دنیا دعوت میکنیم و در قبال سلامت جسم و روانشون مسولیم و قرار نیست هر جا که برخلاف میلمون عمل کردن نه ماه بارداری و دو سال شیردهی رو بکشیم وسط و گروکشی کنیم.

بچه ها خونه و ماشین و وسایل شخصی ما نیستن که حس تملک بهشون داشته باشیم.حق دارن راهشونو خودشون انتخاب کنن و ازاد باشن و نیازها و خواسته های خودشونو زندگی کنن.

دلم خیلی پر بود و الان حس میکنم ارومتر شدم...

اون شب گذشت بدون اینکه از بچه ها صدایی دربیاد فقط با نگاه ها و لبخندای زیر زیرکیشون به هم میفهموندن که بیخیال این حرفا و تحمل کنیم میگذره.

خانواده های ما پرن از این نوع تربیتای دینی و نگاه های پر از خودخواهی و کج فهمی و بدون اگاهی...

 

پ.ن1:از اتفاقات قشنگ و به یادموندنی سفرمون این بود که بعد از شام یا تخته بازی میکردیم که حکایتی بود کرکری خوندنای خنده دار پسر کوچیکه ی خاله یا دو گروه میشدیم و تا نصفه شب پانتومیم بازی میکردیم و جالبه که غیر از جنبه تفریحی که این بازی داره ادم میتونه خط فکری و هوشمندی طرف مقابلشو از اجراها و حدسایی که میزنه تشخیص بده.

دو تا عکسی که دوسشون دارمو از عارفه ببینید:

 

اولین تجربه ی عسل من از مواجهه با دریا.

************


عکس قشنگی شد.دوسش دارم...

حذف شد!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط نگین| |

Design By : Night Melody